داستانک

 

یکی بود یکی نبود یه پسره مهربون بود که با یه دختر نا بینا آشنا شده بود اون پسر دیونه ی این دخترنابینا بود و کلی خاطر خواش شده بود تا اینکه یه روز دختر نابینا به پسره قصه ی ما گفت اگه کاری کنی چشمام ببینه تا آخر عمر کنارت میمونم پسر هم برای اینکه دختر نابینا رو دوست داشت و نمیخواست از دستش بده قول داد کاری کنه که چشمای دختر دوباره ببینه. و قرار گذاشتن بعد عمل دختر همدیگرو توی پارکی که با هم آشنا شده بودن کنار نیمکت  ببینن .

گذشت و دختر عمل چشمش رو با موفقیت پشت سر گذاشت و چشماش قدرت دیدن و پیدا کرد

باید میرفت سر قرارتوی پارک اما وقتی سر قرار رفت دید رو نیمکت یه پسره نابینا نشسته

در حالی که یه عینک آفتابی به صورتش زده بعد از صحبت با اون پسر فهمید همونیه که قدرت دیدنو برای اون فراهم کرده اما اون دختر که حالا میدید و پسر های زیباتری رو از اون پسر نابینا دیده بود به پسر قصه ی ما گفت من فکر میکردم چشم داری اما تو کوری و من دوست ندارم با یه آدم کور باشم و بلند شدُ در حالی که داشت میرفت پسر قصه ی ما بلند شد و به اون دختر گفت اگه میری اشکالی نداره اما مراقب چشمهای من باش که از دستشون ندی چون دیگه چشمی ندارم که به تو بدم آره درسته اون پسر برای اینکه دخترقصه رو دوست داشت حاضر شد چشماشو به اون هدیه کنه اما دختر وقتی اینو فهمید که خیلی دیر شده بود این داستان خیلی طولاتی تره من فقط آغازو پایانشو نوشتم امیدواروم خوشتون بیاد در ضمن خداییش اگه نظر ندید خیلی نامردیه...............از این جور داستانها زیاد هستش وقت شد بازم براتون میذارم به شرطی که نظر فراموش نشههههههههههههههههههههه

اگه نظر ندید خیلی بدید..............

دلبستن به ۱ دختر یعنی خریتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

و همین طور بلعکس(نگید بعدا چون پسره برای دختر ها بد مینویسه)

  
نویسنده : parviz ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦